تبليغاتX
مراثی قبیله

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

 

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

 

 

 

 

سال خرم٬فال نیکو٬مال وافر٬حال خوش

 

اصل ثابت٬نسل باقی٬تخت عالی٬بخت رام

 

+ تاريخ سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 2:1 نويسنده مهردادسوری

برای آنکه دلم یاد آسمان نکند...

در26بهمن1354،باز زمین رالرزید.باز عصیان؟باز انسان؟گریه بزرگ می شود،بزرگترازآنکه درون خودجای بگیرد:آی برادر!...پایت رابردار،کمرم شکست!و اوقدمی کشدروبه خورشید،به جستجوی صیادی که روزی به اوگفت:پشتت رابه خورشید کن،آفتاب من وتوییم...وآفتاب می شود.خورشید لج می کند،زمین فریادمی زند،وبهمن درظهرسوزان شانزدهم تیر1380 فرومی ریزدبرهمه ی ناراستی هایی که دل بشررامی آزارد..."عشق بی عاشقت ..."

دنیای آویزان بهمن باقناری بی سرش،دردهای شاعری رامی سرایدکه زلال وشفاف درونیات خودش رابرصفحه ی کاغذ آوارمی کند.شاعری که حتی خیال دست هایش پرندارداما ازآسمانی بی قفل ودرسخن می راند.اودرزمستان متولد می شود، وشناسنامه اش به عشق آذین می بنددوهمچون شقایقی که درگلدان،تازه جان گرفته است درحوالی بهار،درانتظاربهارمی میرد.

نگاهش آرمانی است وهدفش مدینه ی فاضله ای است که سرتاسرش انسانیت است وعشق به انسان،ازدورنگی بیزار است وبرطبل دو رنگی زدن.بهمن خیلی ازقفس صحبت می کند،آنچنان که گویی درانحصارقفسی است ومی خواهد به فکر رهایی ازاین قفس باشد،می خواهد به آسمان برسد ودنیا برایش تنگنایی است که فقط شعرراازهمه چیزش برگزیده است وباید جراحات خونین بالش را ازآبی آسمان پرسید!وبجز آسمان کسی به وسیع دل پرملالش پی نبرده است.

" بروبرو وبه لیلی بگوسیاه بپوشد/که ازجنون وبیابان ویارمرده بگویم"این بیت خودبهمن است وسرنوشت بهمن،که خلاصه شده است درچند کلمه."به من نگو بمان بمان،که وقت رفتن من است/صدای مرگ می دهد گلوی تیغ دیده ام"شاید درمورد این بیت لازم به هیچ توضیحی نباشد.بهمن نمازصبح شکسته ای بود که خودش فقط آن را می دانست تنها خودش آن را خواند"نمازصبح ندیدم کسی شکسته بخواند/ولی بخوان تو مسافر،بخوان نماز شکسته".

دراکثرآثاربهمن اندیشه برتمام عناصرشعری غلبه دارد.تصاویر،زبان،تاکیدها،موسیقی،چینش قوافی درطول غزلیات وحتی روایت اثربراساس اندیشه ای که دراثرجریان داردچیده می شود.هرچند کتاب بهمن پراز ایرادت واشکالات تایپی است اما به راحتی می توان تشخیص داد که شاعر چقدر برموسیقی کلام تسلط دارد.چنان قوافی را با مهارت انتخاب نموده که دربرخی اشعارش قافیه به درخشندگی ستاره ها پیداست.

بهمن مدام ازپرواز صحبت می کند،ازبالهایی برای پریدن،وپروازدربی کران آسمان."همیشه بال کاغذی برای خویش می خرم/ خدای من بگومراچه وقت بال می دهی/ زبس کشیده ام پرنده ی سفید آرزو/چودفتری رسیده ام به برگهای آخرم/چوکودکی دلم به طرح بادبادکی خوش است/که بانخی ببندمش به دست های بی پرم".بهمن با روایتگری پرواز، دراشعارخود،هم پرواز رانزدیک می کندوهم بالهایش را که به حد پرواز رسیده اند!"خدای من بگو چرا پرنده ام نکرده ای/ همیشه فکر می کنم من از هوای دیگرم"

آنچه به آن می توان اعتراف کرد این است که اگر آن تصادف،درآن گرمای تابستان شانزدهم تیر1380 رخ نمی داد بی گمان اکنون شاهدیکی ازبزرگان ادبیات ایران بودیم با نام "بهمن کرم الهی".اوشاعرعاشقی بود ازهوای دیگری وبا بالهای بلند پروازی برای پریدن دربی کران آسمان،اما بهمن برای همیشه ،به زبان پرواز وبا بالهای واقعی برای ابدیت آسمان ترجمه شدوآسمان عاشق شاعرش رادرپهنه ی خودش به آرامش رساند.یادش گرامی

آنچه که درموردزنده یادبهمن کرم الهی ضرورت دارد این است که اولا کتاب ایشان باید تجدید چاپ شود چرا که کتاب برای آنکه دلم یاد آسمان نکند پراز غلط های تایپی است وبرخی اشعار ایشان دراین کتاب به چاپ نرسیده است.دوم اینکه دردنیای مجازی اشعارزنده یادبهمن کرم الهی رادرسایت های مختلف افرادی به هرعنوان،به نام خود یا دیگران بر وبلاگ یا وبسایتشان انتشار داده اند واین نشان می دهد که ما دوستان بهمن درحقش کوتاهی کرده ایم وباید دست به کار شویم.شعر عروسکی بهمن از آن جمله اشعاری است که به نام دیگران دربرخی سایت ها منتشر شده است.لذا به همه دوستان بهمن درسطح استان وایران یاد آوری می کنم که دوست شاعر وعاشقشان را دریابند.هرچند دست او ازدنیا کوتاه است اما دست ما هنوز به لحظه های دنیا بند است.بنده دراین زمینه هرگز کوتاهی نخواهم کرد.وامیدوارم که خانواده ودوستان زنده یاد بهمن کرم الهی نیزدست به کاردفاع ازبهمن واشعارش شوند.

کشیده ام      کبوتری سفید روی   دفترم

دوباره شوق پرکشیدنی نشسته درسرم

به مدرسه که می روم،دلم به سینه می تپد

همیشه ی خدا من ازپرنده بیست می برم

به دست خود و بال او دقیق خیره می شوم

به فکر می روم  و درخیال خویش می پرم

چه روستاییم من وچه ساده فکر می کنم

همیشه بال کاغذی برای خویش می خرم

خدای من بگومراچه وقت بال می دهی

زبس کشیده ام پرنده ی سفید آرزو

چودفتری رسیده ام به برگهای آخرم

چوکودکی دلم به طرح بادبادکی خوش است

که بانخی ببندمش به دست های بی پرم

خدای من بگو چرا پرنده ام نکرده ای

همیشه فکر می کنم من از هوای دیگرم

------------------------------------------------

وقتی قنارهای شعرم پرندارد

حتی قفس درد مراباورندارد

این شعرها ازشادمانی نیست ،یعنی

می سوزم ازداغی که خاکستر ندارد

با دانه ای ارزن چه ارزان دل بریدیم

ازآسمانهایی که قفل ودرندارد

می خواهم آری!طعم آزادی قشنگ است

اما خیال دست هایم پرندارد

برسقف آویزانم وازخاک دورم

این فاصله جز مردنم آخر ندارد

هرکس گلویش مثل من غمگین بخواند

دنیایی آویزان ازاین بهتر ندارد

یک روز صبح ایوان پراز جاپای گربه است

وامانده در اما قناری سرندارد

----------------------------------------

خسته‌ام ز مردمي كه نامشان عروسكي ست

مردمي كه لحن هر كلامشان عروسكي ست

كوك مي‌شود زمان نام و عشق و خوابشان

كفتر نشسته روي بامشان عروسكي ست  

چهره‌هايشان گرفته مثل برج زهرمار

شكل راه رفتن و سلامشان عروسكي ست

 من به نام آينه قسم نمي‌خورم ولي

چهره‌هاي روشن تمامشان عروسكي ست

 بي‌تفاوت از كنار گل عبور مي‌كنند

حتم دارم ايل ما مشامشان عروسكي ست

 من به كس در اين ديار دل نبسته‌ام هنوز

ديده‌ام به چشم خود مرامشان عروسكي ست

 مردمي كه اختراع دستشان عروسك است

زندگي و كوشش مدامشان عروسكي ست

-------------------------------------------------

ای دل نمی دانــــــم چرا عمریست لالت کرده اند

در خلوتی با آینه غـــــــــــــــرق سوالت کرده اند

پرواز هم افسانه ایست ای مرغ زخمی سالهاست 

کاین دانه های در قفس غــــافل ز بالت کرده اند

از موج های سرکش دریا دلت جـــا مانده است

یا ماسه های گرم ساحل بــــی خیالت کرده اند؟

دیگر عروس گریه در چشمت نمی رقصد چرا؟

محتاج حتی قطــــره ای اشک زلالت کرده اند

ای باغ حاصل سوخته این دیم کــــاران حسود

محتاج حتی یک سبد احساس کـــالت کرده اند 

تنگ بلور دوره ی پـــــــارینه سنــگ عاشقی

این باستان کاوان دل آخـــــر سفالت کرده                                                                          

بر خاک ایلت مانده ای فرصت برای کوچ نیست

 ای اسب سرکش عاقبت افتاده یالت کرده اند

هر وقت فرصت بود تا عاشق شوی چون آینه

 زنگار های فـــــاصله در آه چالت کرده اند

---------------------------------------

 

آبروی باغ ما را برده اند       

میوه هاشان کال و سرماخورده اند

بس که بر طبل دورنگی می زنند         

چهره آیینه را آزرده اند

نیلبک های قشنگ کودکی           

در بلوغ سازهاشان مرده اند

عشق را بی برگه سبز عبور                     

 تا سر مرز تباهی برده اند

عشق را تنها به بودن می دهند         

 قلبهای مرده را نشمرده اند


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 11:18 نويسنده مهردادسوری

 تاسوعا تسلیت

. 

.

.

.

کرانه های کربلا

        همواره ی لبهای باد

وآب

           که در چشمانت به شهادت رسید

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه 14 آذر1390ساعت 15:30 نويسنده مهردادسوری

دراین روزهای از خط خانه

     تا خط خانه

      بچه های لب خط

               چه بی پروایند


همه ات را نمیتوانم 

یکجا ببلعم

باشکم ترسو  و چشمان کوچکم٬

همه ات را نمی توانم

یکریز یاد آورشوم

با زبان سرخ و سری سبز٬

همیشه

آغوش مکاشفه

حقیرتر از مختصات جغرافیاست.


گهان گاهی

 تمامت مستتر

در واژه ای مبعوث

پر از پرهای سیمرغی

لبت لابد٬

مع الحق٬

نه انالحق ها

تو حلاجی

که بی منصور دورانها

شهیر نام و فرجامی.

....

و چندین نقطه

 و یک رج

نشان از شرح مبسوطی

که در این مختصر ناید.

 

  

+ تاريخ جمعه 29 مهر1390ساعت 16:18 نويسنده مهردادسوری

مرحوم گل‌آقا سال‌ها قبل از رفتنش يادداشتي نوشت درباره سيدفريد قاسمي با عنوان «مردي كه زياد مي‌داند» و آن مرد اينك زيادتر مي‌داند.
گرچه او را راوي بي‌همتاي تاريخ مطبوعات ايراني مي‌دانند و براي ركن چهارم، همين بس كه سيدفريد تاريخش را در 130 اثر نوشته و با آن كاغذها و فيش‌ها و شب‌نخوابي‌ها و مرارت‌ها احتمالا به همين مقدار اثر چاپ‌نشده دارد و عمقي كه به مرارت‌هاي روزنامه‌نگاران از مشروطه تاكنون داد، حقي لااقل به همين مقدار براي جايگاه او مي‌دهد، اما هم شانگي تاريخ مشروطه و تاريخ مطبوعات كه با هم آغاز كردند، آثار وي را به كاشف تاريخ معاصر بويژه تاريخ رويدادهايي كه روزنامه‌نگاران و اهل قلم، قهرمان آن بوده‌اند، مبدل ساخته است.

سيدفريد لرستاني است و نسخه اصل همان خصال فروتني و حجب و محبت است. نياي او از سادات نيك‌كردار شهر خرم‌آباد است.

تبار او نيز به تبار بزرگاني چون علي‌اكبر دهخدا و دكترمعين و سعيد نفيسي و صفا و از همه نزديك‌تر ايرج افشار كه گنجي نهان بود براي ايران مي‌رسد. كاشف كم است وگرنه عرصه فرهنگ ايران پر از كشف است.
خدا رحمي كند بر فرهنگ ما كه هنوز در جلگه‌اش باستاني پاريزي نفس مي‌كشد و علي دهباشي با همان نفس كه تنگ آمده است، غرورآفرين حظ بخارا را به چشم مي‌رساند و سيدفريد قاسمي با قلبي كه سخت‌تر ميزند، جوانه از اين خاك خوب به مرغزار مي‌آورد. عرصه فرهنگ ايران خالي از اين زبدگان جان‌بزرگ و چهره‌هاي ماندگار خاكسار مباد.
 
مطلب فوق از دوست اندیشمند و پر رونقمان آقای علی آستانه می باشد که در روزنامه اعتمادچاپ گردید
 
نشانی وبگاه اینترنتی ایشان نیز: http://2paralel.blogfa.com
 
 
 
 

+ تاريخ دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 12:31 نويسنده مهردادسوری

قطار

در حنجره کویر می شکوفد

و جاده

جغرافیای جاذبه میشود.

گون ها گویای نظارتی بی وقفه اند

بر ازدحام ترن و تاثیر

تا آهو تمدید شود

و ...................

و باز  شبیخونی دیگر 

بر مسیر

      امامی تنها

              که به یاریتان یقین داشت

 

 

+ تاريخ چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 4:31 نويسنده مهردادسوری

من یه ماکتم از یه شوالیه ی بی وطن

 

پانچو ها هم به دن کیشوت بودنم می خندن

+ تاريخ یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت 16:39 نويسنده مهردادسوری