تبليغاتX
مراثی قبیله

مراثی قبیله

ای خاصیت جهاد گونه   در بطن خلا شمیم پونه

تو امن امانت زمینی    در سینه حاضران یقینی

دو پارالل و حزبی تک نفره که خود ارتشیست بی شماربا کرور کرور واژه

 که خالق هزاران سرفصل گویاست دراین جهان اصم

دو پارالل و نوستالژی شهری بی تبلیغ درحاشیه زاگرس با مردمانی دردمندکه هماره جانشان برگ سبزی بوده تحفه ی درویش به دفاع از کیان این هویت مسجل

وسهمشان از  این هیاهوی غریب لطیفه هایی ست که روزانه برای توجیه خنده ها نقل میشود

دو پارالل و مردی که در جوانی پیری باکره می نماید

 از دیدار تجربه و تهاجم و تجاهل و افسوس................

دوپارالل به نشان حزبی فرادا درفضای روبرو که باخوانش نوشته هایش اندکی درقالب خود جابجا می شوی، با احساس حالتی فاخر که گویا پیش از این نبوده است

دو پارالل و علیرضایی که نیمی از یاران به رضا بودنش رضایت داده اند و نیمی علی می خوانندش از علیت کودکی

دو پارلل و مردی که می توانست  به انصراف تصمیمش بیشتر بماند و پنجره تصویر کند برای فرار از توهم این دیوارهای بلند که پرند از تصویر پنجه های خونین بر زوایای دود گرفته شان

دو پارالل و پیامی از حواشی زندگی :حال من خوب است و دلواپس دوستان نجیبی که دلیل نوشتنم بودند تا کنون

 پریشب دیدمت و خجل ماندم که از شرقی ترین نقطه برای التیام تنهائیم تسکین و ترانه  آورده بودی

روی همین چمن های نمناک بلوار کشاورز که تا آنجا نباشی غربت این شهر دودمعتاد را نمی فهمی

در مربع دیداری که سه ضلعش تو بودی و  من تنها و تنها گوش بودم تا اجبار رفتنت را تردیدی بیابم

تو شکل خودت بودی (و این والاترین حسن توست )با چشمانی که نظاره ی نهایت بودند و لبانی به رعایت روزه و نگاهی که در رمضان صداقتت ،حنجره اشتیاق داشت

و من گفتم که دریا همیشه دریاست حتی اگر به حبس برهوتی دور گرفتار آید

که کاوشگران تاریخ ابد الدهر دریا بودنش را در جغرافیای پیدایش تکرار می کنند

و خود در آمایشی و پالایشی دیگر در قالب ابرهایی بدیع در نقطه ی دیگر به جنگ کویر می رود

ومن گفتم که آب آئینه بزک تاریخ است تا زشتی این عجوزه پر رونق به کابوس مبتلایمان نکند

 آب را در فرادست تغییر مسیر نده

 به آبادیهای فرودست بیندیش که مشمول قحطی ناهنگام می شوند

و من گفتم که جاد ه ها جریان حیاتند و مرگ گامها یعنی مرگ  جاده

 حالا که حزبت بیرق افراشته بر بامهای این حوالی ............................

و من گفتم و گفتم و گفتم

 و تو با همان لحن صمیمی و آن نگاه مصمم با اخوت سیگاری که مدتها بود ترکش کرده بودی

غربت لحظه را مکرر کردی و در چند واژه ات ساعتها گفتار من مسکوت ماند

برادر،

واقعیت این است که همه ی ما در جزر و مد زندگی گاهی لب به لب ساحل بوسه باران می شویم و گاهی در اعماق بی نور در می یابیم که سخت تنهائیم

تو اگر یافته ای که غیابت توجیه حضور است و استحاله ی دیگر (  که یارانت زین پس از قلم نانوشته  و لبهایت بسته ات لب خوانی  می کنند) شک نکن

وآتیه را از عافیت یکجانشینی برائت ده

ما نیز به اندکی دلتنگی و افسوس و خاطره قانعیم

هرچند که خاطره خستگی مرورخوشلحظه های مصوریست که لابد بی رمق میشود

  ولی خوب می دانیم

ماه ماهیتی منیر دارد حتی اگر ابرها مانع  شوند 

http://2paralel.blogfa.com/

+نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت20:44توسط مهرداد |

بادها باورت کرد ه اند

و پیامت را چاپارهای جاده دست به دست، شهر به شهر می گردانند

و بیرقت در اهتزاز اشک و افسوس و بغض و خون و خطر

 ققنوس را مکرر می کند

خواب تازیانه بیداری خورده

و  تمام لهجه ها به شیوه ای  واحد برایت می گریند

برای تو که ساعتهای  تمام میادین را بر  پلکان شنبه کوک کردی

برای تو که تنها، سرقت حضورت را مطالبه کردی

امروز همه  جاده ها از حاشیه ی چشمان تو می شروعند

حالا دیگر صلات آدینه تو را تصویر می کند که با چشمانی باز از یقین و تنفر ،غرش طبلها را به تمسخر گرفتی

حالا لالائی تمام مادرانمان ندای برائت و بیزاریست

لا لا لا لا ندای باد                  شکوفه زد گل فریاد

لا لا لا لا  جوون من             دلیل ترس اهریمن

لا لا لا لا  حموم خون           سرازیره توی هامون

لا لا لا لا تماشا کن             گلوله ها رو حاشا کن

امروز چهلمین  ایستگاه فاصله را درنوردیدی از زمینی که ضمانت حضورت را قادر نبود

مگر چند بهار از عمرت را عروس باغ بودی که داسها تو را دریافتند

مگر آئینه چشمانت انعکاس کدام کفر عظیم بود که بی درنگ ماشه های تکرار تو را نشانه رفتند

صلابت گامهایت کدام بتکده را لرزاند که خوارج ناگاه بر مسیرت شبیخون زدند

نحوست کدام چشم شوم تورا حلقه زد که اینچنین بر بستر خیابان منصور شدی

تبسمت نقض کدام پیمان نانوشته بود که میهمان خواب سرخ پیاده رو شدی

و در هشتمین آسمان برای همراهانت گریه کردی

مسیر اتراق نگاهت در آن دم واپسین رونق رهایی ست

تو وارث این خیابان بی تاریخی......................................     

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت16:8توسط مهرداد |

بی حرمتی به ساحت بزرگان قشنگ نیست  /  باور کنیم جواب آینه سنگ نیست

شرابت را به شایسته های شهرت هبه کن، ما به اندکی افسوس و دلتنگی قانعیم ،بگذار بگویند این طایفه طاقت تازیانه نداشت که صلح سکوت را لبیک گفت،بگذار بگویند ما نیمه راه بریدیم و به فرجام جاده نرسیدیم ،بگذار بگویند ترس توجیه اخلاصمان بود نه سکنای بهشت،ما که دویدیم............

 و رسیدیم..........................

 و آخرین ایستگاه عوارضی  غربت، گواهمان بود.

همیشه جاده جرم رفتن است و راهداران شحنه های شقاوت جاده.

همیشه حادثه از یک سوی آشنای باغ هیمه ها را در می نوردد و بیابان می زاید، همیشه ظلمت در فاصله پرده و دیدار اتفاق می افتد بی آنکه دستی فتح پرده را جار بزند.

 همیشه یوسف طعمه حسادت حاضران گرداگرد چاه میشود،

همیشه دوستان از شعاع قضاوتشان فراتر میروند و به  آزارمی رسند .

یارانی که در آزمون های تلخ سرنوشت به مددشان امیدواریم در موعود لحظه ها خاصیت خطر می گیرند و دژخیم می شوند.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت3:35توسط مهرداد |

بدرود

ای مقربان سرزمین عصمت و باروت؛

گیسو پریشانان باد و باور؛

  در دشتهای بی رد سلسله

       درآدینه های بی ازدحام پیرمحمدشاه

      من با اندوهی فراوان

      از سمت باران میروم

  شاید که خواب خواهرانم  تعبیر شود.

+نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت13:0توسط مهرداد |


 

از روی سرفه ام

بیست بار می نویسم و

می آویزم بر دیوار اتاقت

حالا هروقت شقیقه ات را بجنبانی

سراغ مرا گرفته ای

سراغ دستهایم را............

کم کم اتاقت پر میشود

 از کلافه ای

که میراث من است.

--------------------------------------

بر لب یک لایحه بند محال            مجلس ماه غم و سال زوال

تبصره   طاقت  طاق  دلم              از خطر خاطره ها  غافلم

باور ین تبصره مشکل شده           دل ز فراغ تو چه بیدل شده

دست من و جار برائت شدن         لیک هماوازه عادت شدن

واژه ی من دربن چشمی به بند    سخت ترین ثانیه ها در رهند.......

پی نوشت:

اندکی به مترسک شبیه تر شده ام

+نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت13:48توسط مهرداد |

آیه های پریشانی

        همواره ی لبهای باد

وآب

           که در چشمانم به شهادت رسید.

-----------------------------------------------------------------------------

ناشناخته های دوردست پیغام  می دهند

ومن روایتی مرموز ازتصمیم و تردیدم

اززاد روزتکلمم  هنوز مشتاق آن حوالیم

آنجا که طراوتی ست در گفنگوی باران وشیروانی

آنجاکه کودکان بازیگوش بی اعتنای ساعت

 فاتح کارزار بعداظهرهای گسند

و تسلطی از شرح و شرم؛ زبان بستگیست

آنجا که هزینه ی دلدادگی سلامی ست مقدم بر نگاه

دیروزـ بی تفاوتی گامهایم هیچ  شکل منظمی را منظور نکرد


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت17:5توسط مهرداد |

 

اي  درد پوش  پر  شكيب

اي در محاق شب نجيب

اي وصل لبريز   از حجاب

در محرمانه    بي رقيب

 

 

اي مستمر در  ناي سيب

فرجام   دنیا    در  نصیب

بر  باغ     بالا      همتت

دردانه اي در شرح سيب

 

 

اي سلسله ، اي بو تراب

اي شرح صدرت تاب تاب

در  دايره  مسكين شدم

بر  فقر   لاقيدم     بتاب

 

 

اي  صورتت صنع ولا

دلواپس    صور  جلا

از حرمت ردت یقین 

شهرم  نميگيرد بلا

 

سازش  زده دنيا به من

شهوت شده دنياي من

حس وهجوم  حلقه ها

مقبوليت   در    انجمن

 

 

گر  با   تمرد  مي درم

آقا   خدا   داند     كرم

مردانه قولت مي دهم

در محضرت فرمان  برم

+نوشته شده در شنبه 21 مهر1386ساعت22:22توسط مهرداد | |