تبليغاتX
مراثی قبیله


مراثی قبیله

 

تو را بايد آموخت

در لب بازي خيزران و ورق

به روايت نستعليق بي تعليق

و

سپاهي از نقطه و نهايت

كه در اتحادشان وضوح ميگيري

تا خدايان مخلوق

بر رف ستايش ابتر اعجاز گردند

 

تو را بايد آموخت

بر دورافتاده ترين راهها

كه حسرت مسافري را بغض كرده اند

در نانوشته هاي  اتفاق نادر

منهتی به دایره ی بوکان

 

رسم رسالتت

سادگيست

و اختصار

چونان نقطه اي روشن

در ظلمتي مسلط

يا چشمه اي كانون صخره اي

 

 

 

تورا بايد آموخت

در مشقت نياز

ودستاني كه بر مسير نگاهت ذبج ميشوند

 

بي پرواي ابرهه

  ساده اي

   و يورش ابابيل را

     تاب نمي آوري

 

نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 11:21 توسط مهرداد| |

 

چه خسته می رود این جاشوی پیر بندر بلوا

بر این مه باره تشویش و تردید

که ردی از ردای آبی فیروزه ای

نمی رستد ز آفاق کرانش

 

تو گوئی رد پایش بر لبان باد

به سرعت از حریم خاطراتت رفته تا بیعتگه نسیان و ترک عهد پارینه

شررها در نگاهش مانده اما تاکنون پیدا .....

نمی بینی دمی از لهجه های نیلی دیروز

 

به شلاق تولای تو ای نایاب هر روزه

تو ای تاراج عمر رفته تا تاوان تقویم جوانی

تو ای مالک که بی ملک جهان جاری به هر آوند احساسی

 

شهیر کولیان نامراد غرقه و دریا برآور سر ز سرحد تهان و تلخی این باور کهنه

 

که جز رسمی روان بر آب و بزمی منتظر در باد............................

برای لذت دردت مهیا مانده بر اعماق عالم

 

میاندار مراعات نبایدهای دیروز و شقاوتهای فرداها

تو را من حیرتی دارم

و تحسینی شکوهانه

که با آلام لبریزت کماکان آیه ی وصلی

 

جهان گویی به ظهرش می نویسد

تمام نیزه باران نگاهش

غرامت های عشقت بود که بی پروا زدی جارش

نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 18:18 توسط مهرداد| |


Design By : Night Skin