مراثی قبیله
ای مقربان سرزمین عصمت و باروت؛ گیسو پریشانان باد و باور؛ در دشتهای بی رد سلسله درآدینه های بی ازدحام پیرمحمدشاه من با اندوهی فراوان از سمت باران میروم شاید که خواب خواهرانم تعبیر شود. از روی سرفه ام بیست بار می نویسم و می آویزم بر دیوار اتاقت حالا هروقت شقیقه ات را بجنبانی سراغ مرا گرفته ای سراغ دستهایم را............ کم کم اتاقت پر میشود از کلافه ای که میراث من است. -------------------------------------- بر لب یک لایحه بند محال مجلس ماه غم و سال زوال تبصره طاقت طاق دلم از خطر خاطره ها غافلم باور ین تبصره مشکل شده دل ز فراغ تو چه بیدل شده دست من و جار برائت شدن لیک هماوازه عادت شدن واژه ی من دربن چشمی به بند سخت ترین ثانیه ها در رهند....... پی نوشت: اندکی به مترسک شبیه تر شده ام
| Design By : Night Skin |


